روانشناسی

چه کسی می‌‌‏داند قطعات این پازل مربوط به کجاست؟ ( براساس داستان واقعی)

چه کسی می‌‌‏داند قطعات این پازل مربوط به کجاست؟

نزدیک به دو هفته بود که با پدر و پسری آشنا شده بودم. پدر، مردی بود که پنجاه سال سن داشت، عاطفی اما با چهره‌‌‏ای که آن را نشان نمی‌‌‏داد. عصبی و پرخاشگر و بسیار نگران آسیب‌‌‏های اجتماعی، و پسر، نوجوانی حدودا هیجده ساله، بسیار عاطفی و ابراز کننده، حساس به نظرات منفی و علاقه‌‌‏مند به شنیدن نظرات اغراق‌‌‏آمیز مثبت درباره ظاهر خود !

پدر از بی‌‌‏توجهی‌‌‏های پسر به قوانین خانه، نظم شخصی، آرایش نامناسب موهایش و بسیاری چیزهای دیگه گله‌‌‏مند بود و مرتب از پسر انتقاد می‌‌‏کرد و گاهی هم کارشان به دعوا می‌‌‏کشید. پسر هم از دیده‌‌‏نشدن توسط پدر، بی‌‌‏توجهی پدر به آن همه پیشرفت‌‌‏های درسی‌‌‏اش، تبعیض بین او و برادر بزرگش و قوانین خشک خانه شکایت داشت. بحث‌‌‏هاو دعواهای آن‌‌‏ها به روابط والدین نیز کشیده شده بود و آن‌‌‏ها هم در حال دور شدن از یکدیگر بودند به طوری که گاهی زمزمه‌‌‏های جدایی سر می‌‌‏دادند.

طی چند جلسه مشاوره، توانسته بودم اهمیت تغییر رفتار خودشان را به آن‌‌‏ها یادآور شوم و آن دو به ویژه پدر، مصمم بودند که دست از کنترل بردارند. در جلسه‌‌‏ای که روش گفت و شنود موثر را آموزش می‌‌‏دادم، پسر برای نخستین بار احساساتی را به زبان آورد که اشک را به چشمان پدرش هدیه داد. او گفت که همیشه منتظر شنیدن نظرات مثبت پدرش درباره ظاهر، تیپ و قیافه، پیشرفت‌‌‏های درسی و بسیاری چیزهای دیگر بوده، برایش مهم بوده که تنها یک نفر و آن هم پدرش او را تایید کند و چه قدر برایش گران تمام شده که روزی در طی یک دعوا با پدر، از او شنیده : از این خانه برو ! او می‌‌‏دانست که قانون خانه آن‌‌‏ها ساعت یازده شب است، اما حسی در درونش او را به سرکشی در مقابل پدرش می‌‌‏خواند.

او گفت : دیر آمدنم به خانه برای این بود که به تو بگویم که برای من مهم نیست که تو چه قدر نگران می‌‌‏شوی، چه قدر عصبانی می‌‌‏شوی و چه قدر به‌‌‏هم می‌‌‏ریزی؛ هر گاه می‌‌‏خواستم از احساسم به تو بگویم به اخم‌‌‏های گره کرده‌‌‏ات که نگاه می‌‌‏کردم، منصرف می‌‌‏شدم !

نگاهی به پدر انداختم که اکنون صورتش را در دستانش پنهان کرده بود و از لابه‌‌‏لای دو انگشت اشاره و سبابه به پسرش زل زده بود. از آن‌‌‏ها خواستم تا توقعات و انتظارات خود را به صورت روشن و عملیاتی بنویسند و جلسه بعد با خود بیاورند. در جلسه بعد، پدر چیزی ننوشته بود و ابراز می‌‌‏کرد که « من هیچ توقعی از پسرم ندارم. » در این‌‌‏جا عین نامه پسر به پدرش را که با اجازه از خود او آورده‌‌‏ام، تقدیم می‌‌‏کنم :

« من از پدرم چه می‌‌‏خواهم؟ پول و ماشین و خانه و کره‌‌‏ی ماه که نیست…. تنها کمی توجه، محبت، حوصله، ابراز علاقه، درک و تفاهم و کمی هم همسن من بودن ! نوجوان بودن و مدام احتیاط نکردن را می‌‌‏خواهم. کمی درک خواسته‌‌‏هایم را انتظار دارم. تحمل حرف‌‌‏ها و احساس مهم‌‌‏بودن در زندگی را می‌‌‏خواهم. پدر ! …گوش می‌‌‏دهی؟ ! اصلا حرف‌‌‏هایم را می‌‌‏فهمی؟ ! من درمانده‌‌‏ احساس اهمیتم !…تو را به خدا من و خودت را فدای« مرد » بار آمدن من نکن ! التماس‌‌‏هایم را بشنو ! …تو را به خدا کمی جوان باش ! تو را به خدا کمی احتیاط را بگذار به حال خودش بماند. اصلا تو را به خدا کمی « من » باش ! آری این گونه بهتر است، اصلا کمی« من » باش ! »

پدر دیگر نتوانست اشکش را پنهان کند، دستش را از روی چهره‌‌‏اش برداشت و با چشمانی اشک‌‌‏بار از جا برخاست و پسر را –بعد از مدتها- در آغوش کشید.

من شاهد صحنه‌‌‏هایی بودم که گاهی تنها یک بار در زندگی هر انسانی ممکن است رخ دهد و بسیاری از اوقات هم هرگز ! ….تاثیر‌‌‏گذاری نامه به حدی بود که پدر برای نخستین بار در زندگی، شروع به توجه به چیزهایی کرد که تاکنون برایش بی‌‌‏اهمیت بودند و بی‌‌‏توجهی به چیزهایی می‌‌‏کرد که می‌‌‏پنداشت اهمیت دارند. نظیر این که پسر چه‌‌‏قدر منظم است، تا کی بیرون می‌‌‏ماند و چگونه موهایش را پیراسته است. او تازه متوجه شده بود که در ارتباطش با همسرش نیز مشکلاتی مشابه فرزندش دارد و توانست آن رابطه را نیز تغییر دهد.

مهم‌‌‏ترین تغییری که پدر کرد، حذف عادات کنترل کردن و استفاده از عادت‌‌‏های مفید تشویق و گفت‌‌‏ و ‌‌‏شنود موثر بود. البته پسرش هم تغییر کرده بود و دیگر تمایلی به بیرون ماندن تا دیر وقت نداشت. رویایی است مگر نه؟ ! اما اتفاق افتاده بود. خانواده‌‌‏ای که در حال از هم گسیختن بود تبدیل شده بود به خانواده‌‌‏ای منسجم و زنده. اگر شما به عنوان والدین، یک قدم به سمت نوجوان‌‌‏تان بردارید، او ده‌‌‏ها قدم به سمت شما خواهد آمد، باور نمی‌‌‏کنید؟ تنها کافی است امتحان کنید !

در کمتر از سه ماه اوضاع رابطه آن‌‌‏ها بسیار بهبود یافت. در یکی از آخرین جلسات مشاوره که پدر از بی‌‌‏توجه شدن پسرش نسبت به درسش گله می‌‌‏کرد و پسر دوباره در حال فرو رفتن در گارد دفاعی بود، پازل مکعبی شکلی را به آن‌‌‏ها دادم. و از آن‌‌‏ها خواستم یک دقیقه به آن خوب نگاه کنند و با فرمان من، شروع به خراب کردن آن نمایند. در مدت پنج ثانیه پازل خراب شد. سپس به آن‌‌‏ها پنج دقیقه وقت دادم تا آن را به شکل اول در آورند. آنها نتوانستند حتی پس از ده دقیقه آن را درست کنند. پس از آن با راهنمایی من توانستند مکعب را در یک دقیقه دوباره بسازند. پدر گفت : ساختن یک رابطه خیلی بیش‌‌‏تر از خراب کردن آن زمان می‌‌‏برد. سپس رو کرد به پسرش و گفت : درسی که امروز از این پازل گرفتم، طی پنجاه سال زندگیم نگرفته بودم.

گاهی ما برای بازسازی روابط با فرزندان‌‌‏مان نیازمند مشورت با افرادی هستیم که پیش از این بارها و بارها این پازل را ساخته‌‌‏اند و می‌‌‏دانند هر یک از قطعات این پازل مربوط به کجاست.

برگرفته از کتاب والدین خوب، نوجوان خوب ! نوشته دکتر علی پژوهنده، خدیجه دروگر

مطالب دیگر :

خانمی تا ۳۰ سال پس از تصادف نمی توانست راه برود؛ سپس یک تماس تلفنی زندگی او را متحول کرد

شخصیت دیگران را چطور از چشمانشان بخوانید

راز شاد زیستن چیست؟ (ویدئو)