روانشناسی

راز گل فروشي رويا (داستان)

در دهه 1330، بچه های دبستان « روياي تهران »  توی زنگ تفریح از بوفه ی مدرسه و از ناظم آنجا كه بسيار مهربون بود گل مي خريدند. رویا اصالتا از روستاهای نزدیک ارس بود که پس از قحطی و فراگیر شدن بیماری واگیردار وبا ناشی از حمله متفقین، تمام اعضای خانوادش رو از دست داده بود و سپس به تهران مهاجرت کرده و در این دبستان به عنوان ناظم کار می کرد. اما ناظم مدرسهء قصه ی ما به بچه های مدرسه علاقه وافری داشت، چون خودش علاوه بر همسرش داغ سه کودک در همین سنین رو دیده بود…

بچه ها توی زنگ تفریح از بوفه مدرسه گل می خریدن و هر کس پول نداشت از خانوم ناظم « رويا » پول قرض می گرفت. اما خانم « رويا » با اینکه به همه پول قرضی می داد اما هیچ دفتر ثبت بدهی نداشت… رفته رفته بچه ها از مهربونی خانم رويا سوء استفاده کردند و اصلا پول نمی دادند و برخلاف تصور، خانم « رويا »، علی رغم درآمد ناچیز ناظم بودن، به هیچ کس نه نمی گفت…

تا اینکه مدیر مدرسه با دیدن تمام بچه های گل به دست در ایام زنگ تفریح با پی گیری ماجرا از این قضیه باخبر شد و سر همه کلاس ها حاضر شد و با صحبت های دلسوزانه اش همه رو توجیه کرد. با این وجود هنوز اندکی از بچه ها شیطنت می کردند و گل مفتي می گرفتند !

این منوال تا اوایل دهه چهل ادامه داشت تا اینکه در اواخر خردادماه 1341 خانم « رويا » به دلیل بیماری و کهولت سن درگذشت. خانم « رويا » با اینکه توی تهران غریب بود اما یکی از باشکوه ترین تشییع جنازه ها رو داشت، انبوهی از جمعیت که اکثرا هم جوان بودند و گریه می کردند، خانم « رويا » را كه ناظم مهربون مدرسه بود تا قبرستان قدیم تهران بدرقه کردند.

اما جالب تر اینکه هر پنج شنبه بر سر قبر خانم « رويا »، افرادی می آمدند و برای شادی روحش گل پخش می کردند و این منوال چندین سال و تا اوایل دهه پنجاه ادامه داشت. بله بچه های دبستان « روياي تهران » داشتند قرضشان را به « خانم رويا » ادا می کردند…

زندگی صحنه زیبای هنرمندی ماست/

هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود/

صحنه پیوسته به جاست/

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد/