زندگی, زندگی بهتر

چرا راهب ارشد از اخراج راهب دزد امتناع می‌‏کرد

راهب، تزکیه، معبد

(Illustration – Shutterstock)

در این بخش  قصد داریم به اهمیت اخلاقیات بپردازیم ، چرا که احساس می کنیم خواندن آن برای خوانندگان مان پرفایده خواهد بود. امیدواریم که از این داستان لذت ببرید.

گاهی اوقات ، آموختن درس‌‏هایی از زندگی سخت است و نیاز به قدری تلاش داریم تا در نهایت بتوانیم آن درس را دریابیم.

در صومعه‌‏ای راهبان جوان نمی توانستند استدلال استادشان را درباره امتناع او از مجازات یکی از شاگردان درک کنند. اما آنها در نهایت متوجه شدند و درسی عمیق از آن گرفتند.

عابدی عالی مرتبه و محترم که در صومعه‌‏ای زندگی می‌‏کرد ، شاگردان جوان زیادی داشت که زیر نظر او به تعلیم می‌‏پرداختند. او به آنها می‌‏آموخت که چگونه قلب خود را رشد و تعالی دهند و چگونه خود را منظبت کنند. بعدها بسیاری از این راهبان جوان به لطف راهنمایی‌‏های او ، استادان بزرگی شدند.

یک روز ، وقتی یک شاگرد جوان مرتکب دزدی شد، دیگر شاگردان با خشم و عصبانیت این اتفاق را به راهب ارشد گزارش کردند. اما راهب ارشد آرام و بدون پریشانی این ماجرا را نادیده گرفت و تصمیم گرفت که شاگرد دزد را مجازات نکند.

پسر دوباره دزدی کرد؛ اما راهب بزرگ وقتی این بار نیز از شاگردان خشمگین خود گزارش این دزدی را شنید، باز هم از مجازات او امتناع ورزید.

همه شاگردان بسیار از این رخداد برافروخته بودند و حتی کار تا آنجا پیش رفت که همه طوماری امضا کردند و خواستار تبعید دزد شدند و تهدید کردند که اگر پسر مجازات نشود، همگی صومعه را ترک می‌‏کنند.

هرچه بیشتر به دزد فکر می‌‏کردند بیشتر عصبانی می‌‏شدند. راهب بزرگ وقتی این وضعیت برافروخته و غیر مسئولانه را در صومعه دید، همه شاگردان را جمع کرد.

اواخر شب بود ، اما وقت آن بود که یک بار برای همیشه این مسئله حل شود.

عابد با کلامی پر محبت به راهبان گفت : « شما شاگردان خوبی هستید و می‌‏توانید اشتباه را از درست تمیز دهید. اگر اینجا را ترک کنید، مطمئن هستم که در پذیرفته شدن در صومعه‌‏ای دیگر مشکلی نخواهید داشت. »

همچنان‌‏که که راهب بزرگ صحبت می‌‏کرد، وسعت باورنکردنی قلبش و حس مراقبت واقعی او نسبت به شاگردانش را می‌‏شد به وضوح احساس کرد.

عابد با صدایی مملو از شفقت از شاگردان پرسید : « اما درباره برادرتان که نمی‌‏تواند درست را از غلط تشخیص دهد چه؟ اگر من به او یاد ندهم چه کسی برایش این کار را خواهد کرد؟ »

« او به کمک من احتیاج دارد و آنچه که برایش می‌‏خواهم بهترین است. او نمی‌‏داند که اگر به این رویه ادامه دهد در آینده چه رنج و عذابی را برای خود می‌‏خرد. وقتی به آن می‌‏اندیشم قلبم به درد می‌‏آید. او را اخراج نمی‌‏کنم حتی اگر این کار باعث شود که همه شما را از دست بدهم. »

با شنیدن سخنان عابد، دزد به شدت منقلب شد و بی‌‏‎اختیار شروع به گریه کرد. با وجود ارتکاب عملی بی‌‏شرمانه، راهب بزرگ نمی خواست او را رها کند.

پسر به همه اعلام کرد که او دیگر هرگز دوباره دزدی نمی‌‏کند و از آنان تقاضای بخشش کرد. سخنان او صادقانه بود؛ عزمش برای جبران کارش جدی و انکار نشدنی بود.

همه شاگردانی که تا چند لحظه پیش از شدت خشم گویی شمشیر به دست گرفته بودند، به نظر می‌‏رسید به طور کامل خشم خود را فراموش کرده و ساکت ایستاده بودند. صومعه مملو از شفقت و رحمت شده بود. هر کسی می‌‏توانست آن را احساس کند.

رحمت استاد خشم همه را برطرف کرده بود. نفرت آنها نسبت به پسری که دزدی کرده بود، برطرف شد و دیگر فکر ترک آنجا را در سر نداشتند. آنان فهمیدند که هنوز چیزهای زیادی برای آموختن دارند و سپس به خوابگاه‌‏های خود بازگشتند.

یکی از شاگردان پشیمان گفت : « چگونه می‌‏توانیم به خودمان اجازه دهیم که این چنین عصبانی شویم؟ استاد از همان روز نخست به ما آموخت که با همه موجودات با شفقت رفتار کنیم، اما ما با مواجهه با از دست دادن دارایی‌‏های مادی خود، آموزه‌‏های او را کاملا فراموش کردیم. »

شاگرد دیگری گفت : « دلیل اینکه من در وهله اول به اینجا آمدم ، مراقبه بود.  بنابراین واقعاً باید از این اتفاق درس بگیریم.  نباید خیلی ناراحت شویم و مانند گذشته رفتار کنیم. »

شاگرد سوم با کشیدن آهی گفت : « بله. بیایید دفعه دیگر بهتر عمل کنیم. اما ، می‌‏خواهم چیزی را بگویم … نیکخواهی استاد در اتفاقات امروز کاملا در قلب من حک شد. هرگز آن را فراموش نخواهم کرد. »

رحمت استاد زندگی شاگردی که توبه کرده بود را هم تغییر داد. از آن روز به بعد، او آرزو داشت همان نوع شفقت را به مثابه عبادت در خود پرورش دهد. چرا که فهمیده بود این انرژی زیبا واقعا می‌‏تواند فرد را به سمت تعالی و بهتر شدن سوق دهد.

همچنین فهمید که نیکخواهی می‌‏تواند فولاد یا به عبارتی حتی سخت‌‏ترین دل‌‏ها را ذوب کند.

هر روز نیازهای دیگران را مقدم‌‏تر از نیازهای خود قرار می‌‏داد. در کمک به همنوعان خود پیش‌‏دستی می‌‏کرد ، احساسات دیگران را در نظر می گرفت ، به خود یادآوری می کرد که خودخواه نباشد ، صادق باشد، قلبی وسیع داشته باشد و اطمینان حاصل کند که در هر لحظه از بیداری نسبت به دیگران شفقت دارد.

از آنجا که او هر روز برای تزکیه قلبش بسیار تلاش می کرد ، تمرین مراقبه‌‏اش بسیار عالی شد.  دیگران توانایی او را در نشستن طولانی در مدیتیشن تحسین می کردند. در حقیقت ، توانایی او برای دستیابی به چنین آرامشی از صعود ماهیت قلب او حاصل شده بود.

به تدریج ، او نه به عنوان پسری سارق، بلکه به عنوان راهبی با قلبی بزرگ و رحیم نزد همه شناخته شد. او بسیار مورد احترام همسالان خود بود و راهب بزرگ از دیدن تغییرات مثبتش بسیار خشنود بود. این موضوع موجب دلگرمی راهب بزرگ بود.

این شاگرد همراه با دیگر شاگردان استاد بزرگی شد و با رحمت و شفقت خود قلب بسیاری از انسان‌‏ها را مجذوب کرد.

مطالب دیگر :

کانادا -مردی که صندوق‌‌‏های روزنامه اپک‌‏تایمز را تخریب و پر از آشغال می‌‌‏کرد بازداشت شد

ماجرای شفای معجزه‌آسای یک راهبه بیمار با خواندن یک کتاب

بیست سال ایستادگی فالون‌گونگ برابر آزار و شکنجه : عهد و پیمان به وجدان انسانی