زندگی بهتر

دردی همسفر با مهربانی (براساس داستان واقعی)

همدردی همسفر با مهربانی

کلاس‌هایمان دیر تمام شد و ما سه خانم معلم، می‌‏بایست خیلی عجله می‌‏کردیم تا با ماشین هر چه سریعتر به خانه‌‏هایمان که در شهر دیگری بود بر می‌‏گشتیم. خوشحال بودیم تنها نیستیم و احساس امنیت در کنار هم می‌‏کردیم، از طرف دیگر کمی هم نگران بودیم چرا که اگر اتوبوس گیرمان نمی‌‏آمد، ناچار بودیم از ماشین‌‏های شخصی برای رفتن استفاده کنیم که خیلی مطمئن به امنیتشان نبودیم بخصوص اینکه غروب شده بود و ما معمولا در طی روز به شهرمان بر می‌‏گشتیم. به هر حال، چاره‌‏ای نبود بسرعت خودمان را به ترمینال رساندیم و متوجه شدیم اتوبوسی آماده رفتن نبود و بعد از آن رفتیم تا ماشین‌‏های خطی را امتحان کنیم. فقط یک ماشین موجود بود که تازه از تهران برگشته بود و راننده نیاز داشت کمی استراحت کند تا بتواند دوباره رانندگی کند. من و دوستانم نگاهی بهم انداختیم و بعد هر سه اصرار کردیم که راننده را قانع کنند تا زودتر حرکت کند. از نظر ما او می‌‏توانست در منزل خودش بعدا بیشتر استراحت کند، ولی دیر حرکت کردن برای ما درست نبود.

وقتی راننده متوجه وضعیت ما شد، پذیرفت و ما خوشحال سوار شدیم. هنوز ده دقیقه‌‏ای از حرکت ما نگذشته بود که راننده با عرض پوزش گفت باید برگردد تا داروهایش را که جا مانده بود بردارد. اگرچه ما ناراحت شدیم ولی چاره ای جز پذیرش نداشتیم و در آن لحظه فکر ‌‏کردیم او می‌‏توانست جای دیگری دارو بخرد و ملاحظه وضعیت ما را بیشتر بکند. بعد از آنکه دوباره حرکت کرد هنوز ۲۰ دقیقه‌‏ای از حرکت ما نگذشته بود و درست زمانی که داشتیم محاسبه می‌‏کردیم دقیقا چه موقعی به خانه هایمان می‌‏رسیم، راننده با عذرخواهی کنار جاده ایستاد که سیگاری بکشد. این مساله دیگر برای ما قابل تحمل نبود و دوستانم شروع به غر زدن کردند. ما نمی‌‏توانستیم به این راننده بی‌‏مسئولیت از نظر ما، که نمی‌‏توانست شرایط ما را درک کند چیزی نگوییم چرا که او می‌‏توانست دیرتر سیگار بکشد و به وضعیت ما بیشتر توجه داشته باشد.

به محض برگشتن راننده به ماشین، به نمایندگی از همه، شروع به شکایت کردم و گفتم توقع داریم اتلاف وقت نکند و ما را بموقع به شهرمان برساند. در واقع، هر سه ما بشدت از او ناراحت بودیم. ناراحتی ما در حدی بود که به نوع رانندگی و رفتارهای منحصر به فرد او توجهی نداشتیم. اما بعد از شکایت، تازه متوجه داستان راننده بظاهر بی‌‏مسئولیتمان شدیم !

او با یک لبخند و عذرخواهی مجدد، شروع به تعریف زندگیش و چرایی ایستادن‌‏ها و ضرورت خوردن داروها و نیازش به استراحت بین مسافرکشی‌‏هایش را کرد و ما فقط سکوت کردیم و سکوت… او حرف می‌‏زد و ما بیشتر خجالت می‌‏کشیدیم و با او همدردی می‌‏کردیم.

او گفت که بیماری مزمن و دردناکی دارد که قابل درمان نبود و با مسافرکشی که بشدت برای کمرش دردآور بود، درواقع خرج زندگی خود و خانواده‌‏اش را در می‌‏آورد. آن روز نیز با آنکه کمردرد شدیدی داشت ولی با دیدن ناراحتی و اصرار ما برای زودتر رفتن، از استراحت خودش دست کشیده بود تا ما را زودتر به مقصد برساند تا مشکلی برای ما پیش نیاید. او برای ما فداکاری کرده بود و خوردن داروها نیز این اجازه را به او می‌‏داد که بتواند دردهایش را در حین رانندگی تا حدی تحمل کند و کشیدن سیگارش نیز نوعی بهانه برای دادن قدری استراحت کوتاه به کمرش بود که بتواند تاب رانندگی مجدد را به او بدهد… او با مهربانی و عذرخواهی، می‌‏گفت و می‌‏گفت و ما چهره هایمان عوض می‌‏شد و بیشتر شرم زده می‌‏شدیم و ارزش فداکاری او برایمان بالا و بالاتر می‌‏رفت… متوجه قضاوت عجولانه مان شده بودیم و از او صمیمانه عذرخواهی کردیم.

تازه بعد از شنیدن داستان زندگیش، نگاهی به بیرون انداختیم و متوجه رانندگیش شدیم و دیدیم او بسیار با احتیاط و با سرعت قابل قبول می‌‏راند، در عین حال، در تمام اوقات شرایط دیگران را در نظر می‌‏گرفت، همیشه الویت را در رانندگی به دیگران می‌‏داد، برای همه دست تکان می داد و دعای خیر می‌‏کرد و حتی اگر راننده‌‏ای سبقت بدی می‌‏گرفت یا مشکلی برایش درست می‌‏کرد بازهم لبخند می‌‏زد و چیزی نمی‌‏گفت و تلافی نمی‌‏کرد و برایش دعا می‌‏کرد…

چقدر این رفتارها برای ما عجیب بود. او از خودش گفت و اینکه چگونه هر شب قبل از خواب اعمال روزانه‌‏اش را بررسی می‌‏کند تا ببیند کجا بد عمل کرده است و باید بهتر عمل می‌‏کرده است. من و دوستانم تقریبا نگرانی دیر رسیدن را فراموش کرده بودیم و زمان برایمان بسیار سریع می‌‏گذشت و سرگذشت و افکار و رفتار این پیرمرد برای ما آنقدر جالب بود که دلمان می‌‏خواست تا صبح به آنها گوش بدهیم. احساس آرامش زیادی داشتیم و می‌‏دانستیم سفری متفاوت داشتیم و با آدم متفاوتی آشنا شدیم. حتی اگر دیر می‌‏رسیدیم هم دیگر برایمان مهم نبود. کلامش گرم بود و حکایات زندگیش پر درد و آرامش؛ از هیچ چیز شاکی نبود و هر چیز سختی را دلیلی برای چیز بهتری می‌‏دانست…

آری ما هم همسفر درد بودیم و هم آرامش، معمولا این دو در کنار هم بندرت دیده می‌‏شوند. وقتی به مقصد رسیدیم، در تاریکی موفق به دیدن چهره‌‏اش بدرستی نشدیم، ولی مهم نبود، مهم این بود که با مهربانی مدتی هم همسفر بودیم.

مطالب دیگر :

تمرینی که هماهنگی و آرامش را به ارمغان می‌آورد

گلبهار ملقب به گلی‌ (براساس داستانی واقعی)

برای پیوند عضو هرگز به چین سفر نکنید