دیدگاه

کارل مارکس : انتقام از خدا و آغازی بر کشتار یکصد میلیون نفر

کارل مارکس کمونیست

سرباز کمونیست، زمین‌‏دار چینی را اعدام می‌‏کند. فوکانگ، چین (Public Domain)

انسان‌‌‌‌‌‏ها معمولا در جستجوی مسیری برای پیمودن هستند. چه در دوران باستان و چه دوران مدرن، انسان‌‌‌‌‌‏ها به دنبال راهی برای سالم‌‌‌‌‌‏تر، خوشحال تر و بهتر زندگی کردن، بوده‌‌‌‌‌‏اند.

کمونیسم مسیری نیست که جهتی رو به جلو داشته باشد. مسیر و جهت را باید از ثمره و نتیجه آن و شخصیت رهبران کلیدی آن قضاوت کرد.

صد‌‌‌‌‌‏ها میلیون نفر بیش از یکصد سال است که راه کمونیسم را امتحان کرده‌‌‌‌‌‏اند و نتیجه همیشه یکسان بوده است : مرگ، نابودی و یاس.

رهبران اصلی آن افرادی بدبین و حیله گر بوده‌‌‌‌‌‏اند که نفرتشان از انسانیت را پشت کلماتی بلند بالا مخفی کردند.

ایدئولوژی نابودی

در برهه‌‌‌‌‏ای از تاریخ، با سر برآوردن صنعتی‌‌‌‌‏سازی و زوال پادشاهی، معامله‌‌‌‌‌‏ای « فاوست گونه »(۱) پیش روی نوع بشر گذاشته شد : سنت‌‌‌‌‌‏ها و اخلاقیات را کنار بگذار و وارد عصر جدیدی شو. قول و قرار بر این بود که : « بهشت روی زمین است » و هزینه به چنگ آوردن این بهشت، ورود به مسیری است که اخلاقیات و باور‌‌‌‌‌‏های معنوی را از بین می‌‌‌‌‌‏برد و هر کس که در مقابل این حرکت بایستد را نابود می‌‌‌‌‌‏کند.

ایده کمونیسم و آموزش عقیده بر اساس ایده‌‌‌‌‌‏های کمونیستی، تا قبل از انقلاب روسیه در اکتبر ۱۹۱۷، عمیقا در جوامع اروپایی رخنه کرده بود. القا کنندگان آن، این ایده را راهی برای خروج از درد و رنج این دنیا معرفی کردند، با افسانه‌‌‌‌‌‏هایی رویایی از پایان فقر و گرسنگی و آینده‌‌‌‌‌‏ای سرشار از خوشی‌‌‌‌‌‏های زمینی.

در پشت این معامله با بشریت، اهدافی دیگر پنهان بود و این اهداف را می‌‌‌‌‌‏توان با نگاهی به تاریخچه کارل مارکس و دیگر کسانی که اعتبار کمونیسم را با خود یدک می‌‌‌‌‌‏کشند، روشن کرد.

(Creative Commons/Wikimedia)

مارکس در یکی از اشعار اولیه‌‌‌‌‌‏اش به نام « نیایش یک ناامید » از آرزویش برای ساخت سیستمی جدید می‌‌‌‌‌‏گوید :

« یک خدا همه چیز مرا گرفته … برایم هیچ نمانده جز انتقام »

برای اینکه منظورش را از این انتقام دقیق‌‌‌‌‌‏تر مشخص کند در ادامه شعر می‌‌‌‌‌‏نویسد : « تخت سلطنتم را بالای بالا خواهم ساخت ». درباره تخت سلطنتش می‌‌‌‌‌‏گوید : « قله‌‌‌‌‌‏اش باید سرد و مهیب باشد؛ دیوار دفاعی‌‌‌‌‌‏اش – دلهره از خرافات / سربازش – تیره‌‌‌‌‌‏ترین عذاب / آنکه با چشمان سالم به آن بنگرد / تا رو برگرداند، رنگ پریده چون بیماری مهلک و گنگ گردد / مرگی سرد و کورکننده به او چنگ زند، باشد که شادی‌‌‌‌‌‏اش، گورش را آماده سازد. »

مارکس نوشته‌‌‌‌‌‏های مشابه زیادی داشت که بسیاری نشان می‌‌‌‌‌‏دهند که هرگز هدفش در استفاده از کمونیسم کمک به بشریت نبوده و در عوض نوعی انتقام جویی علیه آسمان است.

مارکس، در سالِ ۱۸۳۹ شعر « اولانم » را که گویی حروفش برعکس شده حروف کلمه « امانوئل »، نامی دیگر از خداوند در انجیل، است را چنین آغاز می‌‌‌‌‌‏کند :

« نابود شد ! نابود شد ! زمان من به روشنی به آخر رسید ! ساعت ایستاده است، خانه کوچک فرو ریخته؛ به زودی ابدیت را در آغوش می‌‌‌‌‌‏گیرم  و به زودی این لعنت عظیم را بر نوع بشر فریاد می‌‌‌‌‌‏زنم … اگر چیزی جرات کند تا به مقابله با آن برخیزد، از آن خیز می‌‌‌‌‌‏گیرم، دنیا را به نابودی می‌‌‌‌‌‏کشانم – دنیایی که میان من و پرتگاه قرار گرفته، با لعنت‌‌‌‌‌‏های سرسختم، خردش می‌‌‌‌‌‏کنم. »

« مارک اسکوسن »، تحلیلگراقتصادی در کتاب « ساخت اقتصاد مدرن »، می‌‌‌‌‌‏نویسد که « پیمان با شیطانتم اصلی نمایشنامه « اولانم » بوده و تعداد زیادی شخصیت‌‌‌‌‌‏های خبیس و غیر معمولی را در خود دارد … مارکس در اکثر مواقع در زندگی‌‌‌‌‌‏اش رفتار خودمخربانه داشت. »

همانند شخصیت اولانم که مارکس درنوشته‌‌‌‌‌‏هایش آن را نشان می‌‌‌‌‌‏دهد، او نه تنها تمایل به نابود کردن خود دارد، بلکه می‌‌‌‌‏خواهد نوع بشر را نیز همراه با خودش به نابودی بکشاند.

مارکس در سال ۱۸۴۱ در شعر « بازیگر » که به « افسونگر » هم ترجمه شده، می‌‌‌‌‌‏نویسد : « حالا بنگر، شمشیر خونین تیره من، باید ضربه زند / بی‌‌‌‌‌‏هیچ زحمتی به روحت وارد شود / خداوند، هنر را نمی‌‌‌‌‌‏شناسد و برایش اهمیتی قائل نیست / دود‌‌‌‌‌‏های جهنمی بر می‌‌‌‌‌‏خیزند و مغزم را پر می‌‌‌‌‌‏کنند / تا جایی که دیوانه شوم و قلبم به نهایت تغییر کند …. این شمشیر را ببین – شاهزاده‌‌‌‌‌‏ی تاریکی، آن را به من فروخت … شجاع تر از همیشه رقص مرگ را به اجرا در می‌‌‌‌‌‏آورم. »

« رابرت پینی »، در کتابش به نام « مارکس » در سال ۱۹۶۸ می‌‌‌‌‌‏نویسد : « مارکس در اینجا رازی شیطانی را جشن می گیرد، زیرا بازیگر به وضوح « لوسیفر » شیطانی معروف یا همان « مفیستوفلس »، اهریمن در نمایشنامه فاوست است و آنچه دیوانه‌‌‌‌‌‏وار اجرا می‌‌‌‌‌‏کند، موسیقی است که پایان یافتن دنیا را همراهی می کند. »

« مارکس به وضوح از صحنه‌‌‌‌‌‏های مخوفی که به تصویر می‌‌‌‌‌‏کشد لذت می‌‌‌‌‌‏برد؛ همانطور که در مانیفست کمونیست به طرز مشابهی از نابودی تمام طبقات اجتماع لذت می‌‌‌‌‌‏برد. مردی با استعدادی عجیب در لذت بردن از ویرانی و بدبختی. »

پینی در ادامه می‌‌‌‌‌‏نویسد : « شکی نیست که این داستان‌‌‌‌‌‏های تمام نشدنی، شرح حال زندگی خود وی بوده است. مارکس دنیا را از نگاه اهریمن می‌‌‌‌‌‏نگریست و بدطینتی اهریمن را داشت. به نظر می‌‌‌‌‌‏رسد در مواقعی نیز آگاه بود که کار شیطان را با موفقیت به انجام رسانده بود. »

اگرچه نوشته‌‌‌‌‌‏های اولیه مارکس عجیب و غریب بود، ادعاها و اهدافی که اظهار می‌‌‌‌‏کرد، از واقعیت آنچه به وجود آورد متفاوت نبود : سیستمی که تنها در یک قرن جان تعداد بیشماری از انسان‌‌‌‌‏ها را گرفت. برآورد‌‌‌‌‌‏ها متفاوت است؛ اما بنا بر تحقیقات انجام شده از نوشته‌‌‌‌‏های تاریخ نویسانی چون « الکساندر سولژنیتسین »، « جونگ چنگ »، و « جون هالیدی » و بر طبق تعداد اعلام شده در مقاله « کتاب سیاه کمونیسم » که رسانه هاروارد در سال ۱۹۹۹ منتشر کرد، تعداد کشته شدگان به ۱۵۰ میلیون نفر می‌‌‌‌‌‏رسند.

  • فاوست،شخصیت اصلی یک افسانه آلمانی است. او انسانی موفق با تحصیلات دانشگاهی ولی ناراضی از زندگی است که روحش را با دانش نامحدود و لذات دنیوی در معامله‌ای با شیطان معاوضه می‌کند. (ویکی پدیا)

مطالب دیگر :

جرم واقعی رییس بیمارستانی در چین که به تازگی متهم شده است، چیست؟

کارشناس کانادایی : ترامپ چگونه در حال برخورد با دولت‌‌‏های کمونیست باقی مانده در جهان است

خطر امنیتی از طرف هواوی، کانادایی‌‌‌‏ها را تهدید می‌‌‏کند